تبلیغات
شاعرانه (Poetic)

شاعرانه (Poetic)
با ادبیات و فرهنگ ایران و دیگر کشورها آشنا بشویم 
نظر سنجی
مطالب این این وبلاگ چطور بود؟؟؟





پیوندهای روزانه

بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه‌هامون می‌کنیم :

نیمه می‌شنویم ؛ یک چهارم می‌فهمیم ، هیچی فکر نمی‌کنیم !

و دوبرابر واکنش نشون می دیم ...!!



سلام دوستان خوبم بخاطر غیبت چند ماهه عذرخواهی میکنم سعی میکنم این غیبت ها رو جبران کنم

دوستدار شما زهرا




برچسب ها: واکنش، غیبت، فکر، رابطه،
[ یکشنبه 23 آذر 1393 ] [ ساعت 22 و 24 دقیقه و 34 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]


پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: "عزیزم دوستت دارم!"

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.

حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.




طبقه بندی: داستان و مطالب های کوتاه فارسی،
برچسب ها: دارو، فرزند، مرگ، مقصر، عشق،
[ یکشنبه 23 آذر 1393 ] [ ساعت 22 و 37 دقیقه و 25 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

سخنران در حالی که یک بیست دلاری را بالای دست برده بود ، از افراد حاضر در سمینار پرسید : چه کسی این ۲۰ دلار را می‌خواهد !؟ دست‌ ها همه بالا رفت ، او گفت : قصد دارم این اسکناس را به یکی از شما بدهم ؛ اما اول اجازه بدهید کارم را انجام دهم

سخنران ۲۰ دلاری را مچاله کرد و دوباره پرسید : هنوز کسی هست که این اسکناس را بخواهد !؟ دست‌ ها همچنان بالا بود . . .

او گفت : خب اگر این کار را بکنم ، چه می‌ کنید ؟

سپس اسکناس را به زمین انداخت و آن را زیر پایش لگد کرد . او ۲۰ دلاری مچاله و کثیف را ، از روی زمین برداشت و گفت : کسی هنوز این را می‌خواهد !؟ دست‌ها باز هم بالا بود !

سخنران گفت : دوستان من ، شما همگی درس ارزشمندی را فرا گرفتید ، در واقع چه اهمیتی دارد که من با این ۲۰ دلاری چه کار کردم ؛ مهم این است که شما هنوز آن را می‌ خواهید . چون ارزش آن کم نشده است ، این اسکناس هنوز ۲۰ دلار می‌ ارزد .

خیلی وقت‌ ها در زندگی به خاطر شرایطی که پیش می‌آید ، زمین می‌خوریم ، مچاله و کثیف می‌شویم ، احساس می‌کنیم که بی‌ ارزش شدیم ، اما اصلاً مهم نیست که چه اتفاقی افتاده و چه اتفاقی خواهد افتاد ! شما هرگز ارزش خود را از دست نخواهید داد ؛ کثیف یا تمیز ، مچاله یا تاخورده ، هنوز برای کسانی که شما را دوست دارند ارزشمند هستید .




طبقه بندی: داستان و مطالب های ترجمه شده،
برچسب ها: انسان، اززش، دلار، دوست و اشنا، احساس،
[ یکشنبه 23 آذر 1393 ] [ ساعت 22 و 31 دقیقه و 03 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

روزی خورشید و باد در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری احساس برتری می‌کرد.

باد به خورشید می‌گفت: «من از تو قوی‌ترم.»

خورشید هم ادعا می‌کرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم. خوب حالا چگونه؟ دیدند مردی در حال عبور است و کتی به تن دارد.

باد گفت: «من می‌توانم کت آن مرد را از تنش در آورم.»

خورشید گفت: «پس شروع کن.»

باد وزید و وزید. با تمام قدرتی که داشت به زیر کت مرد می‌کوبید. در این هنگام که مرد دید ممکن است کتش را از دست بدهد، دکمه کتش را بست و با دو دستش محکم آن را چسبید. باد هر چه کرد نتوانست کت را از تن مرد خارج کند و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: «عجب آدم سرسختی بود، هر چه سعی کردم موفق نشدم. مطمئن هستم که تو هم نمی‌توانی.»

خورشید گفت تلاشش را می‌کند و شروع کرد به تابیدن. پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل سعی در حفظ کت خود داشت، متوجه شد که هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست. دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد. با تلاش مداوم و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست. بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن به در آورد و به روی دستانش قرار داد. باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر مهر و محبت که پرتوهای خویش را بی‌منت به دیگران می‌بخشد از او که به زور می‌خواست کاری را انجام دهد بسیار قوی‌تر است.




طبقه بندی: داستان و مطالب های کوتاه فارسی،
برچسب ها: خورشید، باد، رهگذر، مهربانی، قدرت،
[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ ساعت 13 و 54 دقیقه و 42 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]


مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد ،

کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند .

سنگ زیبایی درون چشمه دید .

آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد .

در راه به مسافری برخورد کرد که از شدت گرسنگی با حالت ضعف افتاده بود .

کنار او نشست و از داخل خورجینش نانی بیرون آورد و به او داد .

مرد گرسنه هنگام خوردن نان ،

چشمش به سنگ گران بهای درون خورجین افتاد . نگاهی به زاهد کرد و گفت :

« آیا آن سنگ را به من می دهی ؟ »

زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد .

مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید .

او می دانست که این سنگ آنقدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در

رفاه زندگی کند ، بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد .

چند روز بعد ، همان مسافر نزد زاهد آمد و گفت :

« من خیلی فکر کردم ، تو با این که می دانستی این سنگ چه قدر ارزش دارد ،

خیلی راحت آن را به من هدیه کردی . »

بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت :

« من این سنگ را به تو برمی گردانم ولی در عوض چیز گران بهاتری از تو می خواهم .

به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم ؟ »

 





طبقه بندی: داستان و مطالب های کوتاه فارسی،
برچسب ها: هدیه، سنگ گرانبها، مسافر، زاهد، خورجین،
[ جمعه 10 مرداد 1393 ] [ ساعت 11 و 27 دقیقه و 07 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

مرد جوان و کشاورز

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آت قطعه زمین بایست زمین بایست.

من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.

مرد قبول کرد.

در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچک تر بود باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی که با سرعت حرکت کرد. جوان پیش خودش گفت: منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش جنگیدن ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد
اما گاو دم نداشت!
نتیجه :

زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است اما اگر به آن ها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را بربایی.

 






برچسب ها: گاو نر، خواستگاری، کشاورز،
[ پنجشنبه 18 اردیبهشت 1393 ] [ ساعت 11 و 29 دقیقه و 08 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻡ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﺩﺭﺩﯼ ﻣﺘﻔﺎﻭﺕ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻮﻡ، ﮐﻪ ﻃﯽ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺟﺎﯾﺶ ﻭ ﺷﮑﻠﺶ ﺩﺍﺋﻢ
ﻋﻮﺽ ﻣﯽ ﺷﺪ.
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﭘﻨﺠﻪ ﻣﺮﮒ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﺸﺮﺩ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﻧﺸﺎﻧﯽ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻧﺒﻮﺩ.
ﺩﺭ ﺁﻥ ﺍﯾﺎﻡ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﻧﺨﺴﺘﯿﻦ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﭘﯿﺮﯼ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺁﺩﻡ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺷﺒﯿﻪ ﭘﺪﺭﺵ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ...
ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺑﺨﻮﺍﻫﯿﺪ، ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﻫﺎ ﺑﻪ ﻗﺪﺭﯼ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺭﺥ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﻤﯽ
ﺁﯾﻨﺪ، ﻭ ﺁﺩﻡ ﮐﻤﺎﮐﺎﻥ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﻭﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﺪ، ﻭﻟﯽ ﺳﺎﯾﺮﯾﻦ
ﺍﺯ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺩﮔﺮﮔﻮﻧﯽ ﻫﺎ ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ.
ﺩﺭ ﭘﻨﺠﻤﯿﻦ ﺩﻫﻪ ﻋﻤﺮ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻢ ﺣﺎﻓﻈﯽ ﮔﺮﯾﺒﺎﻧﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ، ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺍﻧﺪﮎ ﺍﻧﺪﮎ ﮐﻬﻮﻟﺖ ﺭﺍ
ﻣﺠﺴﻢ ﮐﻨﻢ .
ﺩﺭ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﻋﯿﻨﮑﻢ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻭ ﺭﻭ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺁﺧﺮ ﭘﯽ ﻣﯽ ﺑﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ
ﺩﻣﺎﻏﻢ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ....
ﯾﺎ ﻋﯿﻨﮏ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺯﯾﺮ ﺩﻭﺵ ﻣﯽ ﺭﻓﺘﻢ.
ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﺑﺎﺭ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺧﻮﺭﺩﻡ، ﺯﯾﺮﺍ ﻧﺎﺷﺘﺎﯾﯽ ﺍﻭﻝ ﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﺑﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ، ﻭ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﺘﻮﺟﻪ
ﮐﻼﻓﮕﯽ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﺸﻮﻡ، ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻢ ﺭﻭﯾﯽ ﻣﺎﻧﻊ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻫﺸﺪﺍﺭ ﺑﺪﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ
ﻫﻤﺎﻥ ﻗﻀﯿﻪ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﻫﻢ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ

ﺧﺎﻃﺮﻩ
ٔ ﺩﻟﺒﺮﮐﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﻦ / ﮔﺎﺑﺮﯾﻞ ﮔﺎﺭﺳﯿﺎ ﻣﺎﺭﮐﺰ
 ( 6ﻣﺎﺭﭺ 17-1927 ﺁﻭﺭﯾﻞ 2014 )
ﺭﻭﺣﺶ ﺷﺎﺩ ...




طبقه بندی: داستان و مطالب های ترجمه شده،
برچسب ها: ﺧﺎﻃﺮﻩٔ ﺩﻟﺒﺮﮐﺎﻥ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﻣﻦ، ﮔﺎﺑﺮﯾﻞ ﮔﺎﺭﺳﯿﺎ ﻣﺎﺭﮐﺰ، تغییرات، زندگی، مرگ،
[ جمعه 29 فروردین 1393 ] [ ساعت 21 و 42 دقیقه و 55 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]


وصیت نامه گابریل گارسیا ماركز...

اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و قطعه کوچکی زندگی به من ارزانی می‌داشت، شاید همه آنچه را که به ذهنم می رسید را بیان نمی‌‌داشتم، بلکه به همه چیزهائی که بیان می‌کردم فکر می کردم.

اعتبار همه چیز در نظر من، نه در ارزش آنها که در معنای نهفته آنهاست. کمتر می‌خوابیدم و دیوانه‌وار رویا می دیدم، چرا که می‌دانستم هر دقیقه‌ای که چشمهایمان را بر هم می‌گذاریم٬ شصت ثانیه نور را از کف می‌دهیم، شصت ثانیه روشنایی.

هنگامی که دیگران می‌ایستند٬ من قدم برمی‌داشتم و هنگامی که دیگران می‌خوابیدند بیدار می ماندم. هنگامی که دیگران لب به سخن می‌گشودند٬ گوش فرا می‌دادم و بعد هم از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظّی که نمی بردم.

اگر خداوند ذره‌ای زندگی به من عطا می‌کرد٬ جامه‌ای ساده به تن می کردم. نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می‌ساختم.

خداوندا٬ اگر دل در سینه ام همچنان می تپید تمامی تنفرم را بر تکه یخی می‌نگاشتم و سپس طلوع خورشیدت را انتظار می کشیدم. روی ستارگان با رویاهای "وان گوگ" وار ٬ شعر "بندیتی"(شاعر معاصر اروگوئه ای) را نقاشی می کردم و با صدای دلنشین "سرات" (خواننده ای معروف اهل اسپانیا) ترانه عاشقانه‌ای به ماه پیشکش می‌کردم. با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا زخم خارهایشان و بوسه گلبرگ ها‌یشان در اعماق جانم ریشه زند.

خداوندا٬ اگر تکه‌ای زندگی می‌داشتم٬ نمی‌گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی‌آنکه به مردمانی که دوستشان دارم٬ نگویم که "عاشقتان هستم" آن گونه که به همه مردان و زنان می‌باوراندم که قلبم در اسارت (یا سیطره) محبت آنهاست.

اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد٬ در سایه ‌سار عشق می‌آرمیدم. به انسانها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان کنند وقتی پیر شدند دیگر نمی توانند دلدادگی کنند و عاشق باشند.

آه خدایا! آنها نمی دانند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند. به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬ رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند. به پیران می‌آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی که با نسیان از راه می‌رسد.

آه انسانها، از شما چه بسیار چیزها که آموخته‌ام. من یاد گرفته‌ام که همه می‌خواهند در قله کوه زندگی کنند٬ بی آنکه به خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند. چه نیک آموخته‌ام که وقتی نوزاد برای نخستین بار مشت کوچکش را به دور انگشت زمخت پدر میفشارد او را برای همیشه به دام خود انداخته است.

دریافته ام که یک انسان تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین چشم بدوزد که ناگزیر است او را یاری رساند تا روی پای خود بایستد.

من از شما بسی چیزها آموخته ام و اما چه حاصل٬ که وقتی اینها را در چمدانم می‌گذارم که در بستر مرگ خواهم بود ...

مرگ خیلی آسان میتواند الآن بسراغ من بیاید، من تا میتوانم با مرگ مبارزه می کنم مهم نیست، مهم آن است که زندگی و یا مرگ من چه تاثیری در زندگی دیگران داشته باشد.




طبقه بندی: داستان و مطالب های ترجمه شده،
برچسب ها: گابریل گارسیا ماركز، وصیت نامه، خوشبختی، مرگ،
[ جمعه 29 فروردین 1393 ] [ ساعت 21 و 36 دقیقه و 46 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

به حکیم ارد بزرگ گفتند : چکار کنیم تا عمرمان دراز شود .

حکیم فرمود : درازای زندگی در بخشندگی و مهربانی است .

گفتند : بخشندگی و مهربانی از سادگی است و دیگران سهم ما را خواهند خورد و بیچاره می شویم !

حکیم تبسمی نمود و فرمود : کسانی که از درون مهربان خویش دور شده اند همواره زندگی را بر خود سخت می کنند . خوی مهربان ، ریشه در سرشت گل ها دارد . مهر و مهربانی درخشش باورهای پاک درون آدمیان است . ماندگارترین نوا ، آهنگ مهربانی است . 




طبقه بندی: داستان و مطالب های کوتاه فارسی،
برچسب ها: آهنگ، مهربانی، تبسم، طولانی عمر، بخشندگی،
[ شنبه 26 بهمن 1392 ] [ ساعت 23 و 54 دقیقه و 03 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

ارد بزرگ ( "مجتبی شرکا" ) در شهر مشهد بدنیا آمد پدر او محمد تقی و پدر بزرگش "بابا شرکاء" ( از بزرگان و ریش سفیدان شهر شیروان در خراسان شمالی ) بوده است . مادرش "فاطمه جاهد طبسی" است او فرزند یکی از خوانین ایل قشقایی شیراز است که پس از درگیریهای مشروطیت مدتی به شهر طبس می رود و فامیل خویش را به "جاهد طبسی" تغییر می دهد و در نهایت عازم مشهد می شود . شاید یکی از بیشترین انگیزه های فعالیت های اجتماعی او  را عمویش "محمد حسین شرکا" ( از ریش سفیدان برجسته پیش از انقلاب در شهرستان شیروان ) بوجود آورده باشد  . به لحاظ نژادی به سلاجقه متصل می شوند چنانچه می دانیم هزار سال قبل سلجوقیان ایل بزرگی در ناحیه آمودریا و فرارود بودند (ناحیه ای که همکنون کشورهای تاجیکستان ، جنوب شرقی ازبکستان ، شرق ترکمنستان و قسمت شمالی افغانستان است ) که طغرل سلجوقی منصور جانشین محمود غزنوی را از سلطنت به زیر کشید و رفته رفته گستره ای پهناوری از مرز چین تا مدیترانه به فرمانش در آمد آنان گسترده ترین حکومت ایرانی را پس از اسلام بر سراسر منطقه گسترانیدن بازماندگان آنان در نواحی از مناطق شمال خراسان و منطقه بختیاری ایران ساکن شدند زبان آنان ترکی است البته با زبان ترکی آذربایجان کاملا متفاوت است آنان دارای گویشی روان و آمیخته با فارسی دارند. بله خواجه نظام الملک توسی صدر اعظم دولت سلجوقی در سایه قدرتی که از علم و اندیشه های فردوسی بدست آورده بود ، توانست از خرابه غزنویان ، نظام اداری و اجتماعی درخشانی همچون تاسیس مدارس نظامیه و بفرمان ملک شاه سلجوقی که عاشق فرهنگ نیاکان و فردوسی بود تقویم خورشیدی ( جلالی ، شمسی ) را با کمک خیام و گروهی دیگر از نخبگان سرزمینمان ایران در مقابل هجری قمری تازیان ایجاد نمود .مهمترین رکن اداره کشور در این دوره در اختیار مجلس ریش سفیدان بود آنان امرا و پادشاهان سلسه سلجوقی را بر می گزیدند و از قدرتی نظارتی و گاها تنبیهی برخوردار بودند ( شبیه سلسله اشکانیان )آنان معتقد به اصل فکر برتر بودند شاهنامه فردوسی و صدها اثر تاریخی دیگر را احیا کردند آنان حاکمیت تازیان (اعراب) را بطور کلی در خاورمیانه محدود به منطقه شبه جزیره عربستان نمودند نکته جالب در مورد گسترش حاکمیت این قوم بزرگ وجود داشت و آن مطلب این است که آنها هیچ گاه به شهرهای بین راه وارد نمی شدند تنها سفیری را به داخل شهر مربوطه می فرستادند و اولین خواستشان آن بود که دیگر خطبه ای به نام خلیفه بغداد خوانده نشود و رسما حکومت سلجوقی را بپذیرند .ذکر این حوادث تاریخی باعث می شود بهتر با اندیشمندی آشنا شویم که بر پیرامون خود دارای شناخت و ریشه است به گفته ی حکیم فردوسی:

پدر چون به فرزند ماند جهان کند آشکارا برو بر نهان
گر او بفگند فر و نام پدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
کرا گم شود راه آموزگار سزد گر جفا بیند از روزگار

مسلما باید هر انسان برجسته ای را استادی شاخص باشد . آنگونه که ارد بزرگ می گوید استاد "محمد ابراهیم حمیدی" (از دانشمندان و فرهیختگان معاصر) در بالندگی او  نقشی بی مانند داشته است .

شُهرت ارد بزرگ از دو بعد قابل طرح است نخست به خاطر نظریه قاره کهن اوست ، و دیگر سخنان و پندهای حکیمانه اش است که تقریبا در اکثر سایت های فارسی زبان دیده می شود .

ارد بزرگ اندیشمند و متفکر ایرانی در حال حاضر زنده است و در شهر مشهد زندگی می کند اما اصلیت او از شهر شیروان در خراسان شمالی است . ارد بزرگ نه تنها سرآمد تاریخ خراسان شمالی ست بلکه در ایران و جهان دارای منزلتی خاص می باشد . سخنان حکیمانه او بسیاری را جذب خود نموده و نظریات او واکنش های بسیاری را در بر داشته است . نظریه قاره کهن مشهورترین نظریه ارد بزرگ است . بجز تجزیه طلبان و بخصوص پان تورکهای مورد حمایت جمهوری آذربایجان و محافل امنیتی ترکیه و موساد بقیه به نیکی از این نظریه یاد کرده اند .نظریه قاره کهن میل به همکاری منطقه ای و همگرایی بیشتر کشورهای حوزه تمدنی ایران باستان را دارد . و از این روی این اتحاد می تواند قوی ترین عامل پایداری و ثبات در منطقه باشد .ارد بزرگ دوستانی همانند احمد شاه مسعود داشته است و در دیگر کشورهای آسیای میانه دارای رتبه و نظر ویژه ای در بین اندیشمندان آنها می باشد . سخنان حکیمانه ارد بزرگ به زبانهای دیگر ترجمه شده است . و پژو هشگر نام آشنای ایرانی مقیم نروژ و شهر اسلو فرزانه شیدا کتابی یازده جلدی در واکاوی روان شناختی و جامعه شناسانه کتاب آرمان نامه ارد بزرگ نوشته است .و خانم شکوهه عمرانی نامزد انجمن لیست ایت سوِِئیس برای انتخابات پارلمانی این کشور بخشی از آرمان نامه را به فرانسوی برگردانده است . که مورد استقبال مردم فرانسه زبان و سوییسی قرار گرفته است .

 




طبقه بندی: داستان و مطالب های کوتاه فارسی،
برچسب ها: آرد بزرگ، حکیم بزرگ ایرانی، جملات قصار، مجتبی شرکاء،
[ پنجشنبه 24 بهمن 1392 ] [ ساعت 22 و 44 دقیقه و 41 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]


 در یک روز زیبای بهاری به ییلاق رفته بودیم در آنجا مردی را دیدیم که آهسته با خرش به ما نزدیک می شد . هنگامی که مرد به ما رسید دیدیم خرش یک گوش ندارد . شگفت زده شدیم و به او گفتیم چرا خر شما یک گوش است ؟

مرد روستایی با قاطعیت گفت : خرم حرف گوش نمی کرد یک گوشش را بریدم تا آدم شود .

دهانمان از تعجب دقایقی باز مانده بود وقتی به خود آمدیم مرد خر سوار از ما دور شده بود . چه زیبا حکیم ارد بزرگ فرموده است : درنده خویی برخی از آدمیان ، بسیار ترسناکتر از جانوران است





طبقه بندی: داستان و مطالب های کوتاه فارسی،
برچسب ها: خر یک گوش !، حیوان، درنده، خطرناک، مرد روستایی،
[ پنجشنبه 24 بهمن 1392 ] [ ساعت 21 و 06 دقیقه و 54 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]



ONCE upon a time a peacock and a tortoise became great friends. The peacock lived on a tree by the banks of the stream in which the tortoise had his home. Every day, after he had a drink of water, the peacock will dance near the stream to the amusement of his tortoise friend.

One unfortunate day, a bird-catcher caught the peacock and was about to take him away to the market. The unhappy bird begged his captor to allow him to bid his friend, the tortoise good-bye.

The bird-catcher allowed him his request and took him to the tortoise. The tortoise was greatly disturbed to see his friend a captive.

The tortoise asked the bird-catcher to let the peacock go in return for an expensive present. The bird-catcher agreed. The tortoise then, dived into the water and in a few seconds came up with a handsome pearl, to the great astonishment of the bird-catcher. As this was beyond his exceptions, he let the peacock go immediately.

A short time after, the greedy man came back and told the tortoise that he had not paid enough for the release of his friend, and threatened to catch the peacock again unless an exact match of the pearl is given to him. The tortoise, who had already advised his friend, the peacock, to leave the place to a distant jungle upon being set free, was greatly enraged at the greed of this man.

Well,” said the tortoise, “if you insist on having another pearl like it, give it to me and I will fish you out an exact match for it.” Due to his greed, the bird-catcher gave the pearl to the tortoise, who swam away with it saying, “I am no fool to take one and give two!” The tortoise then disappeared into the water, leaving the bird-catcher without a single pearl.

 

روزی روزگاری،طاووس و لاک پشتی بودن که دوستای خوبی برای هم بودن.طاووس نزدیک درخت کنار رودی که لاک پشت زندگی می کرد، خونه داشت.. هر روز پس از اینکه طاووس نزدیک رودخانه آبی می خورد ، برای سرگرم کردن دوستش می رقصید.

یک روز بدشانس، یک شکارچی پرنده، طاووس را به دام انداخت و خواست که اونو به بازار ببره. پرنده غمگین، از شکارچی اش خواهش کرد که بهش اجازه بده  از لاک پشت خداحافظی کنه.

شکارچی خواهش طاووس رو قبول کرد و اونو پیش لاک پشت برد. لاک پشت از این که میدید دوستش اسیر شده خیلی ناراحت شد.اون از شکارچی خواهش کرد که طاووس رو در عوض دادن هدیه ای باارزش رها کنه. شکارچی قبول کرد.بعد، لاکپشت داخل آب شیرجه زد و بعد از لحظه ای با مرواریدی زیبا بیرون اومد. شکارچی که از دیدن این کار لاک پشت متحیر شده بود فوری اجازه داد که طاووس بره. مدت کوتاهی بعد از این ماجرا، مرد حریص برگشت و به لاک پشت گفت که برای آزادی پرنده ، چیز کمی گرفته و تهدید کرد که دوباره طاووس رو اسیر میکنه مگه اینکه مروارید دیگه ای شبیه مروارید قبلی بگیره. لاک پشت که قبلا به دوستش نصیحت کرده بود برای آزاد بودن ، به جنگل دوردستی بره ،خیلی از دست مرد حریص، عصبانی شد.

لاک پشت گفت:بسیار خوب، اگه اصرار داری مروارید دیگه ای شبیه قبلی داشته باشی، مروارید رو به من بده تا عین اونو برات پیدا کنم. شکارچی به خاطر طمعش ،مروارید رو به لاک پشت داد. لاک پشت درحالیکه با شنا کردن از مرد دور می شد گفت: من نادان نیستم که یکی بگیرم و دوتا بدم. بعد بدون اینکه حتی یه مروارید به شکارجی بده، در آب ناپدید شد.





طبقه بندی: داستان و مطالب های دو زبانه،
برچسب ها: لاک پشت، طاووس، شکارچی، حریص، مروارید، دوستی،
[ یکشنبه 29 دی 1392 ] [ ساعت 21 و 25 دقیقه و 34 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

چند سال پیش در یک روز گرم تابستان پسر کوچکی با عجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت. مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت می برد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی فرزندش شنا می کند. مادر وحشت زده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد. پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود. تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد. مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر به کودکش آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی مناسب بیابد. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخن های مادرش مانده بود. خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از و خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد. سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت: این زخم ها را دوست دارم، این ها خراش های عشق مادرم هستند.

پائولو کوئلیو




طبقه بندی: داستان و مطالب های ترجمه شده،
برچسب ها: عشق مادر، تمساح، کشاورز، زخم، خبرنگار، فریاد،
[ پنجشنبه 5 دی 1392 ] [ ساعت 13 و 21 دقیقه و 53 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

The purpose of life

 

 A long time ago, there was an Emperor who told his horseman that if he could ride on his horse and cover as much land area as he likes, then the Emperor would give him the area of land he has covered.

 

Sure enough, the horseman quickly jumped onto his horse and rode as fast as possible to cover as much land area as he could. He kept on riding and riding, whipping the horse to go as fast as possible. When he was hungry or tired, he did not stop because he wanted to cover as much area as possible.

 

Came to a point when he had covered a substantial area and he was exhausted and was dying. Then he asked himself, "Why did I push myself so hard to cover so much land area? Now I am dying and I only need a very small area to bury myself."

 

The above story is similar with the journey of our Life. We push very hard everyday to make more money, to gain power and recognition. We neglect our health , time with our family and to appreciate the surrounding beauty and the hobbies we love.

 

One day when we look back , we will realize that we don't really need that much, but then we cannot turn back time for what we have missed.

 

Life is not about making money, acquiring power or recognition . Life is definitely not about work! Work is only necessary to keep us living so as to enjoy the beauty and pleasures of life. Life is a balance of Work and Play, Family and Personal time. You have to decide how you want to balance your Life. Define your priorities, realize what you are able to compromise but always let some of your decisions be based on your instincts. Happiness is the meaning and the purpose of Life, the whole aim of human existence. But happiness has a lot of meaning. Which king of definition would you choose? Which kind of happiness would satisfy your high-flyer soul?

 

 

 مقصد زندگی

 

سال ها پیش، حاکمی به یکی از سوارکارانش گفت: مقدار سرزمین هایی را که بتواند با اسبش طی کند را  به او خواهد بخشید. همان طور که انتظار می رفت، اسب سوار به سرعت برای طی کردن هر چه بیشتر سرزمین ها سوار بر اسبش شد و با سرعت شروع کرد به تاختن. با شلاق زدن به اسبش با آخرین سرعت ممکن می تاخت و می تاخت. حتی وقتی گرسنه و خسته بود، متوقف نمی شد چون می خواست تا جایی که امکان داشت سرزمین های بیشتری را طی کند. وقتی مناطق قابل توجهی را طی کرده بود به نقطه ای رسید . خسته بود و داشت می مرد. از خودش پرسید: چرا خودم را مجبور کردم تا سخت تلاش کنم و این مقدرا زمین بدست بیاروم؟ در حالی که در حال مردن هستم و تنها به یک وجب خاک برای دفن کردنم نیاز دارم.

 

داستان بالا شبیه سفر زندگی خودمان است. برای بدست آوردن ثروت، قدرت و شهرت سخت تلاش می کنیم و از سلامتی و زمانی که باید برای خانواده صرف کرد، غفلت می کنیم تا با زیبایی ها و سرگرمی های اطرافمان که دوست داریم مشغول باشیم.

 

وقتی به گذشته نگاه می کنیم. متوجه خواهیم شد که هیچگاه به این مقدار احتیاج نداشتیم اما نمی توان آب رفته را به جوی بازگرداند.

 

زندگی تنها پول در آوردن و قدرتمند شدن و بدست آوردن شهرت نیست. زندگی قطعا فقط کار نیست ، بلکه کار تنها برای امرار معاش است تا بتوان از زیبایی ها و لذت های زندگی بهره مند شد و استفاده کرد. زندگی تعادلی است بین کار و تفریح، خانواده و اوقات شخصی. بایستی تصمیم بگیری که چه طور زندگیت را متعادل کنی. اولویت هایت را تعریف کن و بدان که چه طور می توانی با دیگران به توافق برسی اما همیشه اجازه بده که بعضی از تصمیماتت بر اساس غریزه درونیت باشد. شادی معنا و هدف زندگی است. هدف اصلی وجود انسان. اما شادی معنا های متعددی دارد. چه نوع شادی را شما انتخاب می کنید؟ چه نوع شادی روح بلند پروازتان را ارضا خواهد کرد؟




طبقه بندی: داستان و مطالب های دو زبانه،
برچسب ها: زندگی، مرگ، سوارکار، زیاده خواهی، پادشاه، اجبار، تلاش،
[ پنجشنبه 5 دی 1392 ] [ ساعت 13 و 19 دقیقه و 24 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

تا كریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه كریسمس روز به روز بیشتر می شد. من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی كه خریده بودم، در صف صندوق ایستاده بودم. جلوی من دو بچه، پسری 5 ساله و دختری كوچك تر ایستاده بودند. پسرك لباس مندرسی بر تن داشت، كفش هایش پاره شده بود و چند اسكناس را در دست هایش می‏ فشرد. لباس های دخترك هم دست كمی از مال برادرش نداشت ولی یك جفت كفش نو در دست داشت.

وقتی به صندوق رسیدیم، دخترك آهسته كفش ها را روی پیشخوان گذاشت، چنان رفتار می‏كرد كه انگار گنجینه‏ ای پر ارزش را در دست دارد. صندوقدار قیمت كفشها را گفت: 6 دلار. پسرك پول هایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت. بعد رو كرد به خواهرش و گفت: فكر می‏كنم باید كفش ها رو بگذاری سرجایش ... دخترك با شنیدن این حرف به شدت بغض كرد و با گریه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟ پسرك جواب داد: گریه نكن، شاید فردا بتوانیم پول كفش ها را در بیاوریم. من كه شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از كیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم. دخترك دو بازوی كوچكش را دور من حلقه كرد و با شادی گفت: متشكرم خانم. متشكرم خانم. به طرفش خم شدم و پرسیدم: منظورت چی بود كه گفتی: پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟ پسرك جواب داد: مامان خیلی مریض است و بابا گفته كه ممكنه قبل از عید كریسمس به بهشت بره! دخترك ادامه داد: معلم دینی ما گفته كه رنگ خیابان های بهشت طلائی است، به نظر شما اگر مامان با این كفش های طلائی تو خیابان های بهشت قدم بزنه، خوشگل نمیشه؟ چشمانم پر از اشك شد و در حالی كه به چشمان دخترك نگاه میكردم، گفتم: چرا عزیزم، حق با تو است مطمئنم كه مامان شما با این كفش ها تو بهشت خیلی قشنگ می‏شه!

پائولو کوئلیو

 




طبقه بندی: داستان و مطالب های ترجمه شده،
برچسب ها: کفش های طلایی، بهشت، کریسمس، هدیه، مادر، اشک،
[ جمعه 29 آذر 1392 ] [ ساعت 23 و 28 دقیقه و 15 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

پسركی بود كه می خواست خدا را ملاقات كند، او  می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه كرد و بی آنكه به كسی چیزی بگوید، سفر را شروع كرد. چند كوچه آنطرف‏تر به یك پارك رسید، پیرمردی را دید كه در جال دانه دادن به پرندگان بود. پیش او رفت و روی نیمكت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می رسید، پسرك هم احساس گرسنگی می كرد. پس چمدانش را باز كرد و یك ساندویچ و یك نوشابه به پیرمرد تعارف كرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به كودك زد. پسرك شاد شد و با هم شروع به خوردن كردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی كردند، بی آنكه كلمه‏ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریك شد، پسرك فهمید كه باید به خانه بازگردد، چند قدمی دور نشده بود كه برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد. وقتی پسرك به خانه برگشت، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب كجا بودی؟ پسرك در حالی كه خیلی خوشحال به نظر می رسید، جواب داد: پیش خدا !پیرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پیرش با تعجب پرسید: چرا اینقدر خوشحالی؟ پیرمرد جواب داد: امروز بهترین روز عمرم بود، من امروز در پارك با خدا غذا خوردم!

پائولو کوئلیو




طبقه بندی: داستان و مطالب های کوتاه فارسی،
برچسب ها: غذا، پیرمرد، چمدان، خدا، خوشحالی، پارک،
[ جمعه 29 آذر 1392 ] [ ساعت 23 و 21 دقیقه و 53 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

John lived with his mother in a rather big house, and when she died, the house became too big for him so he bought a smaller one in the next street. There was a very nice old clock in his first house, and when the men came to take his furniture to the new house, John thought, I am not going to let them carry my beautiful old clock in their truck. Perhaps they’ll break it, and then mending it will be very expensive.’ So he picked it up and began to carry it down the road in his arms.

It was heavy so he stopped two or three times to have a rest.

Then suddenly a small boy came along the road. He stopped and looked at John for a few seconds. Then he said to John, ‘You’re a stupid man, aren’t you? Why don’t you buy a watch like everybody else?

 

جان با مادرش در یک خانه‌ی تقریبا بزرگی زندگی می‌کرد، و هنگامی که او (مادرش) مرد، آن خانه برای او خیلی بزرگ شد. بنابراین خانه‌ی کوچک‌تری در خیابان بعدی خرید. در خانه‌ی قبلی یک ساعت خیلی زیبای قدیمی وجود داشت، و وقتی کارگرها برای جابه‌جایی اثاثیه‌ی خانه به خانه‌ی جدید، آْمدند. جان فکر کرد، من نخواهم گذاشت که آن‌ها ساعت قدیمی و زیبای مرا با کامیون‌شان حمل کنند. شاید آن را بشکنند، و تعمیر آن خیلی گران خواهد بود. بنابراین او آن در بین بازوانش گرفت و به سمت پایین جاد حمل کرد.

آن سنگین بود بنابراین دو یا سه بار برای استراحت توقف کرد.

در آن پسر بچه‌ای هنگام ناگهان در طول جاده آمد. ایستاد و برای چند لحظه به جان نگاه کرد. سپس به جان گفت: شما مرد احمقی هستید، نیستید؟ چرا شما یه ساعت مثل بقیه‌ی مردم نمی‌خرید؟

 




طبقه بندی: داستان و مطالب های ترجمه شده،
برچسب ها: ساعت قدیمی، خانه، اسباب کشی، مرد احمق،
[ جمعه 29 آذر 1392 ] [ ساعت 23 و 17 دقیقه و 21 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]




در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.
دكتر گفت: «در را شكستی! بیا تو.»
در باز شد و دختر كوچولوی نه ساله ای كه خیلی پریشان بود، به طرف دكتر دوید: «آقای دكتر! مادرم!» و در حالی كه نفس نفس می زد، ادامه داد: «التماس می كنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است.»
دكتر گفت: «باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه كسی نمی روم.»
دختر گفت: «ولی دكتر، من نمی توانم. اگر شما نیایید او می میرد!» و اشك از چشمانش سرازیر شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمایی كرد، جایی كه مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او دیده شد.
زن به سختی چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاری كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت: «باید از دخترت تشكر كنی. اگر او نبود حتما می مردی!»
مادر با تعجب گفت: «ولی دكتر، دختر من سه سال است كه از دنیا رفته!» و به عكس بالای تختش اشاره كرد.
پاهای دكتر از دیدن عكس روی دیوار سست شد.
این همان دختر بود!!
فرشته ای كوچك و زیبا!!


                                                                                        





طبقه بندی: داستان و مطالب های ترجمه شده،
برچسب ها: فرشته نجات، مادر، دکتر، دختر کوچولو، مرگ،
[ یکشنبه 12 آبان 1392 ] [ ساعت 20 و 42 دقیقه و 51 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

دکتری برای خواستگاری دختری رفت

ولی دختر او را رد کرد و گفت به شرطی قبول میکنم که مامانت به عروسی نیاید

آن جوان در کار خود ماند و پیش یکی از اساتید خود رفت و با خجالت چنین گفت:

در سن یک سالگی پدرم مرد ومادرم برا اینکه خرج زندگیمان را تامین کند در خونه های مردم رخت و لباس میشست

حالا دختری که خیلی دوستش دارم شرط کرده که فقط بدون حضور مادرم حاضر به ازدواج با من است

نه فقط این بلکه این گذشته مادرم مرا خجالت زده کرده است

به نظرتان چکار کنم

استاد به او گفت:از تو خواسته ای دارم

به منزل برو و دست مامانت را بشور، فردا به نزد من بیا و بهت میگم چکار کنی

و جوان به منزل رفت و اینکار را کرد ولی با حوصله دستای مادرش را در حالی که اشک بر روی گونه هایش سرازیر شده بود انجام داد

زیرا اولین بار بود که دستان مامانش درحالی که از شدت شستن لباسهای مردم چروک شده وتماما تاول زده و ترک برداشته اند را دید ، طوری که وقتی آب را روی دستانش میریخت از درد به لرز میفتاد.

پس از شستن دستان مادرش نتونست تا فردا صبر کند و همون موقع به استاد خود زنگ زد و گفت:

ممنونم که راه درست را بهم نشون دادی

من مادرم را به امروزم نمیفروشم

چون اون زندگی را برای آینده من تباه کرد




طبقه بندی: داستان و مطالب های کوتاه فارسی،
برچسب ها: مادر، خواستگاری، انتخاب، استاد، آینده،
[ جمعه 10 آبان 1392 ] [ ساعت 01 و 11 دقیقه و 37 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]

A 45 year old woman had a heart attack and was taken to the hospital. While on the operating table she had a near death experience. Seeing god she asked “is my time up?” god said: “ no , you have another 43 years , 2 month and 8 days to live upon recovery. The woman decided to stay in the hospital and have a face-lift , liposuction , breast implants and a tummy tuck. She even had someone come in and change her hair color and brighten her teeth.

Since she had so much more time to live , she figured she might as well make the most of it. After her last operation , she was released from the hospital while crossing the street on her way home, she was killed by an ambulance. Arriving in front of god , she demanded  , “ I thought you said I had another 42 years? Why didn’t you pull me from out of the path of the ambulance?”

...

...

God replied : “ I didn’t recognize you

 

ترجمه ی این داستان

 

خانم 45 ساله ای سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود خدا را دید. از خدا پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟ خدا پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد. جراحی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و او حتی رنگ موی خود را تغییر داد و حتی دندانهایش را سفید کرد.

از اونجایی که او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو تصمیم گرفت که بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت ببرد. بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد.وقتی برای عزیمت به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد و مرد!!! وقتی با خدا روبرو شد بهش گفت: من فکر کردم که گفتی 43 سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟ چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟

خدا پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!




طبقه بندی: داستان و مطالب های دو زبانه،
برچسب ها: بیمارستان، مرخص، عمل جراحی، آمبولانس، مرگ،
[ جمعه 10 آبان 1392 ] [ ساعت 00 و 01 دقیقه و 42 ثانیه ] [ زهرا برزآبادی فراهانی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 26 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

داستان و مطالب های کوتاه فارسی و انگلیسی در اختیار شماست که اکثر متن های انگلیسی برای استفاده راحتتر شما ترجمه شده اند.
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :


Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت
کد جست و جوی گوگل

.

من طرف دار صلح هستم، طرفدار صلح در هر گوشه‌ای از این دنیا، به‌خصوص که آن گوشه ایران، سرزمین دلاور مردان و شیر زنان باشد.



آگهی انجمن بهترین وبلاگ

انجمن آگهی بهترین کد قالب وبلاگ

افزایش امتیاز وبلاگ

جایزه ویژه : تبدیل وبلاگ به سایت
وبلاگSponsered By :

قالب کد وبلاگ قالب وبلاگ





انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس